گفت و گو با خدا

 

 سلام

چند وقت پيش يه جا يه مطلب خيلي قشنگ خوندم حيفم اومد تو وبلاگم ننويسم تا شمام بخونيد:

شبي در خواب ديدم مرا ميخوانند راهي شدم به دربي رسيدم به آرامي درب خانه را كوبيدم ندا

آمد به درون آي .

گفتم: به چه روي ؟

گفتا: براي آنچه كه نميداني .

هراسان پرسيدم : براي چون مني آيا هنوز هم فرصتي هست ؟

پاسخ رسيد: تا ابد يت .

ترديدي نبود خانه خانه ي خداوندي بود آري اوست كه ابدي و جاويد است .

پرسيدم : پروردگارا چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا ميدارد؟

پاسخ آمد : اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر ميبريد و دوران پس از آن رادر حسرت بازگشت به كودكي ميگذرانيد .

اينكه شما سلامتي خود را فداي مال اندوزي ميكنيد وسپس تمام داراييتان را صرف باز يابي سلامتي مي نماييد .

اينكه شما به قدري نگران آينده ايد كه حال را فراموش ميكنيد در حالي كه  نه حال را داريد و نه آينده را .

اينكه شما طوري زندگي ميكنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر ميگيرد كه گويي هرگز زنده نبوده ايد .

سرشار از انديشه و احساس پرسيدم : بارالها چه بياموزيم ؟

پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نميكشد ولي براي التيام به آن به سالها وقت نياز است .

بياموزيد كه هرگز نميتوانيد كسي را مجبور به دوست داشتن خود كنيد زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آيينه اي از كردار و اخلاق شماست .

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكنيد از آنجا كه هريك از شما به تنهايي و بر حسب شايستگي هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار ميگيريد…

 

 

برای شروع

سلام من گلاله هستم ۲۱ سالمه تازه این وبلاگو راه اندازی کردم نمیدونم تا کی ادامه میدم اما دوس دارم هر کی گذرش به این وبلاگ افتاد ... نمیدونم شاید ... اصلا ولش کن میخوام ... حالا فعلا این باشه تا بعد...